یک خرمشهری در نقش استاد دانشگاه آزاد

شماره تلفن(1)

مکان: استراحتگاه اساتید

استاد تازه از سر کلاس معادلات اومده رو صندلی لم داده و داره واسه خودش چای میریزه و مجله شهروند امروز رو از تو کیفش در میاره که خب بخونه دیگه

صدای در زدن میات

استاد : بفرمایید

دانشجو میات داخل(خانمه یا آقا؟ در ادامه میفهمین)

دانشجو:سلام استاد.

استاد : علیک سلام.بله؟ بفرمایین؟

دانشجو: یه کاری داشتم باهاتون استاد؟

استاد:خب.بگین.درسیه؟

دانشجو: نه! نمیدونم چطوری بهتون بگم؟

استاد: خب هر وقت امادگی داشتی بیا بگو.

دانشجو:استاد راستش میخواستم بگم که.......

یعنی ممممممممممممممم

میتونم شماره موبایلتونو داشته باشم؟

استاد: شماره من به چه درد شما میخوره ؟

دانشجو: اخه من موقع درس خوندن اشکال واسم پیش میات گفتم که............

استاد:بله؟؟؟(با تعجب) پس من میام اینجا چکار؟که هم درس بدم و هم اینکه اشکالتونو رفع کنم. غیر از اینه؟ تازه تو خونه وقتم متعلق به خودمه و میخوام استراحت کنم

دانشجو:استاد یه چیزه دیگه هم هست

استاد:خب؟

دانشجو:منو دختر داییم استاد خصوصی میخوایم.

استاد:من خصوصی درس نمیدم.

دانشجو:کلی تعریفتونو کردم.

استاد:وقت ندارم.

دانشجو:استاد مطمئن باشین به کسی نمیگم.

استاد:به سلامت.

دانشجو  در حالیکه یه کاغذ به استاد میده : استاد این شماره من

استاد:خب چکارش کنم؟

دانشجو در حال بیرون رفتن میگه : استاد تک زنگ بزنین خودم زنگ میزنم

استاد هاجو واج میمونه با خودش میگه عجب دوره زمونه ای شده ها

البته این داستان ادامه داره اما هنوز تصمیم نگرفتم که ادامشو بنویسم

 

+ علی ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()